تبليغاتX
شبنم عشق

شبنم عشق

شعر و مطالب آموزنده ادبی و عاشقانه

مـردی از خویش بـرون آید و کاری بـکـنـد

طـايـر دولـت اگـر بـاز گــذاري بـكــنــــــــد     يـار بـاز آيـد و بـا وصـل قـراري بـكــنـــــــد

ديـده را دسـتـگـه درّ و گهر گر چه نمـانـد     بـخـورد خـونـي و تـدبـيـر نـثـاري بـكــنـــد

دوش گفتم بـكـنـد لعل لبـش چاره‌ي من    هـاتـف غـیـب نــدا داد کـه آری بـکــنـــــد

کـس نـیـارد بــر او دم زنــد از قـصـه‌ی مـا     مـگـرش بــاد صــبـا گـوش‌گــذاری بـکـنـد

داده‌ام بـاز‌نــظـــــر را بـه تـــذروی پـــرواز       باز خوانـد مـگـرش نقش و شکاری بکنـد

شهر خالی ست ز عشّاق،بـُوَد کز‌طرفی     مـردی از خویش بـرون آید و کاری بـکـنـد

کـو کـریـمی که ز بـزم طربـش غـمزده‌ای     جـرعه‌ای در‌کشـد و دفـع خمـاری بـکـنـد

یا وفـا ، یا خبـر وصـل تـو ، یا مرگ رقیـب     بـُوَد آیا که فلک زین دو سه کاری بـکـنـد

حــافـظــــا گـر نـروی از در او هـم روزی        گذری بـر سرت از گوشـه کـنـاری بـکـنـد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:33  توسط از دیار آشنا  | 

نگاهت کافیست تا در هوای آمدنت بمیرم

تو همیشه دعوتی ، راس ساعت دلتنگی


دلم از نبودنت پر است ، آنقدر که اضافه اش از چشمانم
میچکد !



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 23:35  توسط از دیار آشنا  | 

چراغ چشم تو ...

تو کيستي که من اين گونه بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم .

تو چيستي که من از هر موج تبسم تو
بسان قايق  سرگشته روي گردابم!

تو در کدام سحر بر کدام اسب سپيد ؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان ؟
تو در کدام کرانه,همره نسيم ؟
تو از کدام سبو ؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه !
چه کرد با دل من آن نگاه شيرين ,آه!
مدام پيش نگاهي ,مدام پيش نگاه!

کدام نشئه دويده است از تو در من ؟
که ذره هاي وجودم تو را که ميبينند ,
به رقص مي آيند,
سرود مي خوانند !
چه آرزوي محالي است زيستن با تو
مرا همين بگذارند يک سخن با تو :
به من بگو که مرا از دهان شير بگير!
به من بگو که برو در دهان شير بمير !
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف !
ستاره ها را از آسمان بيار به زير؟

ترا به هر چه تو گويي ,به دوستي سوگند
هر آنچه خواهي از من بخواه ,صبر مخواه...!!!

که صبر راه درازي به مرگ پيوسته است !
تو آرزوي بلندي و دست من کوتاه
تو دوردست اميدي و پاي من خسته است .
همه وجود تو مهر است و جان من محروم ...
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است...!!!

(فريدون مشيري)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 13:25  توسط از دیار آشنا  | 

می نشینم شاید او آید

روز اول پیش خود گفتم, دیگرش هرگز نخواهم دید, روز دوم باز می گفتم, لیک با اندوه و با تردید, روز سوم هم گذشت باز اما, بر سر پیمان خود بودم, ظلمت زندان مرا می کشت, باز زندانبان خود بودم, آن من دیوانه ی عاصی, در درونم های و هوی میکرد, مشت بر دیوارها می کوفت, روزنی را جستجو می کرد, در درونم راه می پیمود, همچو روحی در شبستانی, بر درونم سایه می افکند, همچو ابری بر بیابانی, می شنیدم نیمه شب در خواب, های های گریه هایش را, در صدایم گوش می کردم, درد سیال صدایش را, شرمگین می خواندمش بر خویش, از چه رو بیهوده گریانی, در میان گریه می نالید, دوستش دارم نمی دانم, بانگ او آن بانگ لرزان بود, کز جهانی دور بر می خواست, لیک در من تا که می پیچید, مرده ای از گور بر می خواست, مرده ای کز پیکرش می ریخت عطر شورانگیز شب بوها,, قلب من در سینه می لرزید, مثل قلب بچه آهوها, در سیاهی پیش می آمد, جسمش از ذرات ظلمت بود, چون به من نزدیکتر می شد, ورطه ی تاریک لذت بود, می نشستم خسته در بستر, خیره در چشمان رویاها, زورق اندیشه ام آرام, می گذشت از مرز دنیاها, باز تصویری غبار آلود, زان شب کوچک شب میعاد, زان اطاق ساکت سرشار, از سعادتهای بی بنیاد, در سیاهی دستهای من, می شکفت از حس دستانش, شکل سر گردانی من بود, بوی غم می داد چشمانش, ریشه هامان در سیاهی ها, قلبهامان میوه های نور, یکدگر را سیر می کردیم, با بهار باغهای دور, می نشستم خسته در بستر, خیره در چشمان رویاها, زورق اندیشه ام آرام, می گذشت از مرز دنیاها, روزها رفتند و من دیگر, خود نمی دانم کدامینم, آن من سرسخت مغرورم, یا من مغلوب دیرینم؟ بگذرم گر از سر پیمان, می کشد این غم دگر بارم, می نشینم شاید او آید, عاقبت روزی به دیدارم.

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 20:24  توسط از دیار آشنا  | 

آسمان


هر کجا هستی به آسمان نگاه کن بگذار دلخوشیم این باشد که آسمانمان یکیست!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 18:39  توسط از دیار آشنا  | 

هوای تو


هوایت که به سرم می زند

دیگر در هیچ هوایی،

نمی توانم نفس بکشم!

عجب نفس گیر است

هوای بی تویی...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 9:16  توسط از دیار آشنا  | 

آرزو

اگـــر هنوز هم تورا آرزو مي کنم

براي ِ بـي آرزو بودن ِ من نيست !!

شــايـــــد

آرزويــي زيبـــاتــر از تــــــو ســراغ ندارم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 18:55  توسط از دیار آشنا  | 

تبریک

دو قدم مانده به خندیدن برگ

یک نفس مانده به ذوق گل سرخ

چشم در چشم بهاری دیگر

تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان

یک سبد عاطفه دارم

همه ارزانی تان . . .

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 1:57  توسط از دیار آشنا  | 

درد، نام ديگر من است

دردهاي من
جامه نيستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نيستند
تا به رشته ي سخن درآورم
نعره نيستند
تا ز ناي جان بر آورم

دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است

دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهايشان
جلد کهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي کند

من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي کند

انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهاي پوستي کجا؟
درد دوستي کجا؟

اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي کهنه ي لجوج

اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوي غنچه ي دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد مي زند ورق
شعر تازه ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟

درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا کنم؟

قيصر امين پور
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 20:23  توسط از دیار آشنا  | 

وای، باران؛ باران؛


وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من میگوید:
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است

دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه!
از آن پاک تری
تو بهاری
نه،
بهاران از توست
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 0:44  توسط از دیار آشنا  |