![]() |
![]() |
|
| شعر و مطالب آموزنده ادبی و عاشقانه |
|
من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش بعد ازاين با بي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! حالمان بد نيست غم کم مي خوريم؛ کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟ خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست برای دیدن شعر کامل اینجا را کلیک کنید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:39 توسط از دیار آشنا |
|
![]() من مي خواستم تو به من عادت نكني من بهت عادت كردم مي خواستم تو عاشق نباشي من عاشقت شدم مي خواستم من برات مثل بقيه باشم تو برام از همه مهم تر شدي مي خواستم تو سكوت نكني خودم سكوت كردم مي خواستم تو هيچ وقت آزارم ندي من تا حد توانم آزارت دادم مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته موندم مي خواستم تا هميشه بهم خوبي كني من بهت بدي كردم مي خواستم بري دنبال زندگيت اما تو همه ي زندگيم شدي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:50 توسط از دیار آشنا |
|
|
نه بيمارم نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش ميسوخت تمام غنچه ها تشنه و من بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زيرلب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود اما طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد از آن نوعي که من بودم بگيرند ريشه آن را بسوزانند براي دلبرش، آندم شفا يابد چنانکه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يکدم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد بسوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جدا کرد و به راه افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم و او هر لحظه سر را رو به بالا و تشکر از خدا مي کرد پس از چندي هوا چون کوره آتش، زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام ميسوخت به لب هايي که تاول داشت گفت اما چه بايد کرد در این صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست و از اين گل که جايي نيست خودش هم تشنه بود اما نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو؟؟ نه آبي که نسيمي در بيابان کو؟؟ وديگر داشت در دستش تمام جان من ميسوخت که نا گه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد آنگه مرا در گوشه اي ار آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت ... زهم بشکافت ... صداي قلب او گويي جهان را زير و رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هر جا بود با غم رو به رو مي کرد نمي دانم چه ميگويم!! به جاي آب خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد: "بمان اي گل" که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل و من ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 14:28 توسط از دیار آشنا |
|
|
س.حسینی ، مجله پرسمان،شماره۶،اسفند۸۱
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 15:29 توسط از دیار آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من به آمار زمين مشکوکم ...اگر اين شهر پر از آدم هاست پس چرا اين همه دلها تنهاست ؟؟؟؟
من نه فرشته ام و از جنس آسمون ، و نه به قول اون شاعر معروف يک سنگ تيپا خورده ، من فقط يه آدمم ،يه آدم که گاهي زيادي مهربونه گاهي زيادي حساسه و گاهي هم زيادي مغرور ، آدمي که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه زلال باشه اما افسوس که آدماي ديگه گاهي اين چيزا رو حس نمي کنن !! کاش خداي اون بالاها آدمايي رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن ، به يه چيز بخندن ، برای یه چيز اشک بريزن ، و فهم و ادب و ايمان چاشني صداقت کلامشون باشه . به همون خداي آسمونا اينا شعر نيست شعار نيست... حالمان بد نیست غم کم می خوریم، کم که نه! هر روز کم کم می خوریم (HAMID) |
|
RSS
|