![]() |
![]() |
|
| شعر و مطالب آموزنده ادبی و عاشقانه |
|
عاقبت روز وداعش سر رسید خون دل از دیدگان من چکید در نگاهش مهربانی بود و بس عاشقی با هم زبانی بود و بس گر چه لب بربسته بود از گفتگو در درونش ناله بود و های و هو با سکوتش گریه را بیچاره کرد اشک غم را بی دل و آواره کرد مانده بودم خیره در چشمان او بی صدا بودم ولی حیران او کاش فریادی ز دل بیرون شدی لیلی من از جنون مجنون شدی گریه میکردم بدون اشک و آه ناله ها در سینه اما با نگاه دست خود آهسته او بالا گرفت از دل مجنون دل لیلا گرفت گوشه چشمش روان شد چشمه ای چشمه را در چشم لیلا دیده ای ؟ دل ز کف دادم منم گریان شدم همنوا با اشک او نالان شدم با نگاه آخرش پرپر شدم همچو برگ لاله ی احمر شدم رفتن او رفتن جان من است دیدن او دین و ایمان من است هر کجا باشد خدا یارش بود دست حق یار و نگهدارش بود ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 14:45 توسط از دیار آشنا |
|
به نام تحقق بخش هستیوبه یاد پهلو شکسته ی اهل بیتيا زهرا ، نمی دانم،نمی دانم آن زمان که با پهلوی شکسته ات بر زمين خانه ات افتادی کدامين یاس هستی پرپر شد،... چرا می دانم ...می دانم تمام ياسهای هستی پرپر شدند پرپر نه، نابود شدند ،سوختند، مثل دل علی (ع) ...آن که پهلویت را شکست هیچ می دانست آتش به دامان هستی زد ،هیچ می دانست اشک را همنشین چشمان غم آلود زینب کرد هیچ می دانست آغوش گرمت را از حسن و حسینت دریغ کرد هیچ می دانست غم شهادت تو یک عمر دل عاشقانت را می سوزاند... میدانی چه شبهایی با آرزوی دیدن تو در خواب سر بر بالین می گذارم می دانی آرزو می کردم ای کاش تمام دردهای هستی برای من بود اما حتی ذره ای درد به پهلوی تو وارد نمی شد می دانی از غصه ی شهادت سوزناک تو از غصه ی بی مادر شدن فرزاندان تو واز سوگواری همسر تو چه عزای بزرگی در تاروپود بدنم جاری است ای وای ای وای بر آن که این داغ را تا ابد بر دل ما نهاد ....چه طور توانست یاس اهل بیت را پرپر کند چه طور توانست عشق علی را از او بگیرد...!!!![]() ای وای زهرا جان سرم را بر کدامین سنگ قبر بکوبانم، بر سر کدامین مزار گل ببرم ،ضجه بزنم ، عزاداری کنم ،باتو درد دل کنم ،از دوری تو ناله کنم ...کدام مزار ...ای وای که ما لیاقت دیدن مزارت را هم نداریم ...افسوس و صد افسوس که تو را در کنارم ندارم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 14:26 توسط از دیار آشنا |
|
|
حالا که من مسافرم حالا که من بايد برم
همنفس ابرا نشو گريه نکن بخاطرم فداي اون دلت بشم که مثل شيشه ميشکنه تو که گناهي نداري اين ديگه تقدير منه نذار که اشکات بريزه نذار که گريت بگيره خزون خودش همينجوري هميشه تلخ و دلگيره حالا که وقت رفتنه لحظه پر کشيدنه گريه نکن بخاطرم همه چي تقصير منه دستتو خوب تکون بده براي اين دل کبود شايد که از يادت بره ميونمون هر چي که بود بذار که دست جاده ها منو بگيره از دلت نگو که خاطرات من بيرون نميره از دلت وقتي که دست تکون ميدي به فاصله ها جون ميدي مسافر عاشقتو به جاده ها نشون ميدي دستتو خوب تکون بده تا که من از يادت برم نذار که اشکات بريزه گريه نکن به خاطرم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 16:26 توسط از دیار آشنا |
|
|
روی قبرم بنویسد مسافر بودست بنویسیدکه یک مرغ مهاجر بودست بنوسید زمین کوچه سرگردانیست او در این معبر پر حادثه عابر بودست صفت شاعر اگر همدلی و همدردیست در رثایم بنویسید که شاعر بودست بنویسیداگر شعری از او مانده به جای مردی از طایفه شعر معاصر بودست مدح گویی و ثنا خوانی اگر دینداریست بنویسید در این مرحله کافر بودست غزل هجرت ما را همه جا بنویسید
روی قبرم بنویسید مسافر بودست... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 16:23 توسط از دیار آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من به آمار زمين مشکوکم ...اگر اين شهر پر از آدم هاست پس چرا اين همه دلها تنهاست ؟؟؟؟
من نه فرشته ام و از جنس آسمون ، و نه به قول اون شاعر معروف يک سنگ تيپا خورده ، من فقط يه آدمم ،يه آدم که گاهي زيادي مهربونه گاهي زيادي حساسه و گاهي هم زيادي مغرور ، آدمي که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه زلال باشه اما افسوس که آدماي ديگه گاهي اين چيزا رو حس نمي کنن !! کاش خداي اون بالاها آدمايي رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن ، به يه چيز بخندن ، برای یه چيز اشک بريزن ، و فهم و ادب و ايمان چاشني صداقت کلامشون باشه . به همون خداي آسمونا اينا شعر نيست شعار نيست... حالمان بد نیست غم کم می خوریم، کم که نه! هر روز کم کم می خوریم (HAMID) |
|
RSS
|